بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی

آن دقوقی رحمة الله علیه

گفت سافرت مدی فی خافقیه

سال و مه رفتم سفر از عشق ماه

بی‌خبر از راه حیران در اله

پا برهنه می‌روی بر خار و سنگ

گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ

تو مبین این پایها را بر زمین

زانک بر دل می‌رود عاشق یقین