بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا
باز مرغی فوق دیواری نشست
دیده سوی دانه دامی ببست
یک نظر او سوی صحرا میکند
یک نظر حرصش به دانه میکشد
این نظر با آن نظر چالیش کرد
ناگهانی از خرد خالیش کرد
باز مرغی کان تردد را گذاشت
زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت