بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی

صوفیی بر میخ روزی سفره دید

چرخ می‌زد جامه‌ها را می‌درید

بانگ می‌زد نک نوای بی‌نوا

قحطها و دردها را نک دوا

چونک دود و شور او بسیار شد

هر که صوفی بود با او یار شد

کخ‌کخی و های و هویی می‌زدند

تای چندی مست و بی‌خود می‌شدند