بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق

میرشد محتاج گرمابه سحر

بانگ زد سنقر هلا بردار سر

طاس و مندیل و گل از التون بگیر

تابه گرمابه رویم ای ناگزیر

سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو

برگرفت و رفت با او دو بدو

مسجدی بر ره بد و بانگ صلا

آمد اندر گوش سنقر در ملا