بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من اند

خواجه از دورش بدید و خیره ماند

از تحیر اهل آن ده را بخواند

راویهٔ ما اشتر ما هست این

پس کجا شد بندهٔ زنگی‌جبین

این یکی بدریست می‌آید ز دور

می‌زند بر نور روز از روش نور

کو غلام ما مگر سرگشته شد

یا بدو گرگی رسید و کشته شد