بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد

یک حکایت گوش کن ای نیک‌پی

مسجدی بد بر کنار شهر ری

هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم

که نه فرزندش شدی آن شب یتیم

بس که اندر وی غریب عور رفت

صبحدم چون اختران در گور رفت

خویشتن را نیک ازین آگاه کن

صبح آمد خواب را کوتاه کن