بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد

تا یکی مهمان در آمد وقت شب

کو شنیده بود آن صیت عجب

از برای آزمون می‌آزمود

زانک بس مردانه و جان سیر بود

گفت کم گیرم سر و اشکمبه‌ای

رفته گیر از گنج جان یک حبه‌ای

صورت تن گو برو من کیستم

نقش کم ناید چو من باقیستم