بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید
میکشید از بیهشیاش در بیان
اندک اندک از کرم صدر جهان
بانگ زد در گوش او شه کای گدا
زر نثار آوردمت دامن گشا
جان تو کاندر فراقم میطپید
چونک زنهارش رسیدم چون رمید
ای بدیده در فراقم گرم و سرد
با خود آ از بیخودی و باز گرد