بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی

یک جوانی بر زنی مجنون بدست

می‌ندادش روزگار وصل دست

بس شکنجه کرد عشقش بر زمین

خود چرا دارد ز اول عشق کین

عشق از اول چرا خونی بود

تا گریزد آنک بیرونی بود

چون فرستادی رسولی پیش زن

آن رسول از رشک گشتی راه‌زن