بخش ۱۲ - معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین

خلق را می‌راند از وی آن جوان

تا علاجش را نبینند آن کسان

سر به گوشش برد هم‌چون رازگو

پس نهاد آن چیز بر بینی او

کو به کف سرگین سگ ساییده بود

داروی مغز پلید آن دیده بود

ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت

خلق گفتند این فسونی بد شگفت