بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب#

در نغولی بود آب آن تشنه راند

بر درخت جوز جوزی می‌فشاند

می‌فتاد از جوزبن جوز اندر آب

بانگ می‌آمد همی دید او حباب

عاقلی گفتش که بگذار ای فتی

جوزها خود تشنگی آرد ترا

بیشتر در آب می‌افتد ثمر

آب در پستیست از تو دور در