بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکست‌گیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است

آن یکی آمد زمین را می‌شکافت

ابلهی فریاد کرد و بر نتافت

کین زمین را از چه ویران می‌کنی

می‌شکافی و پریشان می‌کنی

گفت ای ابله برو و بر من مران

تو عمارت از خرابی باز دان

کی شود گلزار و گندم‌زار این

تا نگردد زشت و ویران این زمین