بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام ش

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط

بود او خندان و گریان جمله رهط

پس بگفتندش چه جای خنده است

قحط بیخ مؤمنان بر کنده است

رحمت از ما چشم خود بر دوختست

ز آفتاب تیز صحرا سوختست

کشت و باغ و رز سیه استاده است

در زمین نم نیست نه بالا نه پست