بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند

هم‌چو پوران عزیز اندر گذر

آمده پرسان ز احوال پدر

گشته ایشان پیر و باباشان جوان

پس پدرشان پیش آمد ناگهان

پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذر

از عزیر ما عجب داری خبر

که کسی‌مان گفت که امروز آن سند

بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد