بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن می‌نماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن ا

آن زنی می‌خواست تا با مول خود

بر زند در پیش شوی گول خود

پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت

من برآیم میوه چیدن بر درخت

چون برآمد بر درخت آن زن گریست

چون ز بالا سوی شوهر بنگریست

گفت شوهر را کای مابون رد

کیست آن لوطی که بر تو می‌فتد