بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و

آن امینان بر در حجره شدند

طالب گنج و زر و خمره بدند

قفل را برمی‌گشادند از هوس

با دو صد فرهنگ و دانش چند کس

زانک قفل صعب و پر پیچیده بود

از میان قفلها بگزیده بود

نه ز بخل سیم و مال و زر خام

از برای کتم آن سر از عوام