بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت اب
گازری بود و مر او را یک خری
پشت ریش اشکم تهی و لاغری
در میان سنگ لاخ بیگیاه
روز تا شب بینوا و بیپناه
بهر خوردن جز که آب آنجا نبود
روز و شب بد خر در آن کور و کبود
آن حوالی نیستان و بیشه بود
شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود