بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن

بود سقایی مرورا یک خری

گشته از محنت دو تا چون چنبری

پشتش از بار گران صد جای ریش

عاشق و جویان روز مرگ خویش

جو کجا از کاه خشک او سیر نی

در عقب زخمی و سیخی آهنی

میر آخر دید او را رحم کرد

که آشنای صاحب خر بود مرد