بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخ

آن یکی در خانه‌ای در می‌گریخت

زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت

صاحب خانه بگفتش خیر هست

که همی لرزد ترا چون پیر دست

واقعه چونست چون بگریختی

رنگ رخساره چنین چون ریختی

گفت بهر سخرهٔ شاه حرون

خر همی‌گیرند امروز از برون