بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز

گرد بازاری دلش پر عشق و سوز

بوالفضولی گفت او را کای فلان

هین چه می‌جویی به سوی هر دکان

هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ

در میان روز روشن چیست لاغ

گفت می‌جویم به هر سو آدمی

که بود حی از حیات آن دمی