بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ

آن یکی بودش به کف در چل درم

هر شب افکندی یکی در آب یم

تا که گردد سخت بر نفس مجاز

در تانی درد جان کندن دراز

با مسلمانان بکر او پیش رفت

وقت فر او وا نگشت از خصم تفت

زخم دیگر خورد آن را هم ببست

بیست کرت رمح و تیر از وی شکست