بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال د

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر

چند می‌ارزد بدین تاب و هنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من

گفت اکنون زود خردش در شکن

سنگها در آستین بودش شتاب

خرد کردش پیش او بود آن صواب

ز اتفاق طالع با دولتش

دست داد آن لحظه نادر حکمتش