بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این

شرفه‌ای بشنید در شب معتمد

برگرفت آتش‌زنه که آتش زند

دزد آمد آن زمان پیشش نشست

چون گرفت آن سوخته می‌کرد پست

می‌نهاد آنجا سر انگشت را

تا شود استارهٔ آتش فنا

خواجه می‌پنداشت کز خود می‌مرد

این نمی‌دید او که دزدش می‌کشد