بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پن

رفت مرغی در میان مرغزار

بود آنجا دام از بهر شکار

دانهٔ چندی نهاده بر زمین

وآن صیاد آنجا نشسته در کمین

خویشتن پیچیده در برگ و گیاه

تا در افتد صید بیچاره ز راه

مرغک آمد سوی او از ناشناخت

پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت