بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربو

عاشقی بودست در ایام پیش

پاسبان عهد اندر عهد خویش

سالها در بند وصل ماه خود

شاهمات و مات شاهنشاه خود

عاقبت جوینده یابنده بود

که فرج از صبر زاینده بود

گفت روزی یار او که امشب بیا

که بپختم از پی تو لوبیا