بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل

از سر افسوس و طنز و غش و غل

گفت صدیقش که این خنده چه بود

در جواب پرسش او خنده فزود

گفت اگر جدت نبودی و غرام

در خریداری این اسود غلام

من ز استیزه نمی‌جوشیدمی

خود به عشر اینش بفروشیدمی