بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

بود کمپیری نودساله کلان

پر تشنج روی و رنگش زعفران

چون سر سفره رخ او توی توی

لیک در وی بود مانده عشق شوی

ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد

قد کمان و هر حسش تغییر شد

عشق شوی و شهوت و حرصش تمام

عشق صید و پاره‌پاره گشته دام