بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست
دید در خواب او شبی و خواب کو
واقعهٔ بیخواب صوفیراست خو
هاتفی گفتش کای دیده تعب
رقعهای در مشق وراقان طلب
خفیه زان وراق کت همسایه است
سوی کاغذپارههاش آور تو دست
رقعهای شکلش چنین رنگش چنین
بس بخوان آن را به خلوت ای حزین