بخش ۸۲ - مثل

سوی جامع می‌شد آن یک شهریار

خلق را می‌زد نقیب و چوبدار

آن یکی را سر شکستی چوب‌زن

و آن دگر را بر دریدی پیرهن

در میانه بی‌دلی ده چوب خورد

بی‌گناهی که برو از راه برد

خون چکان رو کرد با شاه و بگفت

ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت