بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن

این سخن پایان ندارد آن فریق

بر گرفتند از پی آن دز طریق

بر درخت گندم منهی زدند

از طویلهٔ مخلصان بیرون شدند

چون شدند از منع و نهیش گرم‌تر

سوی آن قلعه بر آوردند سر

بر ستیز قول شاه مجتبی

تا به قلعهٔ صبرسوز هش‌ربا