بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فر

در بخارا خوی آن خواجیم اجل

بود با خواهندگان حسن عمل

داد بسیار و عطای بی‌شمار

تا به شب بودی ز جودش زر نثار

زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود

تا وجودش بود می‌افشاند جود

هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌باز

آنچ گیرند از ضیا بدهند باز