بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت

امردی و کوسه‌ای در انجمن

آمدند و مجمعی بد در وطن

مشتغل ماندند قوم منتجب

روز رفت و شد زمانه ثلث شب

زان عزب‌خانه نرفتند آن دو کس

هم بخفتند آن سو از بیم عسس

کوسه را بد بر زنخدان چار مو

لیک هم‌چون ماه بدرش بود رو