بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

ندیمی خاص بودش نام شاپور

جهان گشته ز مغرب تالهاور

ز نقاشی به مانی مژده داده

به رسامی در اقلیدس گشاده

قلم زن چابکی صورتگری چست

که بی کلک از خیالش نقش می‌رست

چنان در لطف بودش آبدستی

که بر آب از لطافت نقش بستی