بخش ۳۹ - افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران
فرو زنده شبی روشنتر از روز
جهان روشن به مهتاب شبافروز
شبی باد مسیحا در دماغش
نه آن بادی که بنشاند چراغش
ز تاریکی در آن شب یک نشان بود
که آب زندگی دروی نهان بود
سوادی نه بر آن شبگون عماری
جز آن عصمت که باشد پردهداری