بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدائی خسرو

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج

که برد از اوستادی در سخن رنج

که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند

دلش دربند و جانش در هوس ماند

ز بادام تر آب گل برانگیخت

گلابی بر گل بادام می‌ریخت

بسان گوسپند کشته بر جای

فرو افتاد و می‌زد دست بر پای