بخش ۵۴ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد

برآورد از وجودش عشق فریاد

به سختی می‌گذشتش روزگاری

نمی‌آمد ز دستش هیچ کاری

نه صبر آنکه دارد برک دوری

نه برک آنکه سازد با صبوری

فرو رفته دلش را پای در گل

ز دست دل نهاده دست بر دل