بخش ۵۵ - آگاهی یافتن خسرو از عشق فرهاد

یکی محرم ز نزدیکان درگاه

فرو گفت این حکایت جمله با شاه

که فرهاد از غم شیرین چنان شد

که در عالم حدیثش داستان شد

دماغش را چنان سودا گرفته است

کزان سودا ره صحرا گرفته است

ز سودای جمال آن دل‌افروز

برهنه پا و سر گردد شب و روز