بخش ۵۹ - رفتن شیرین به کوه بیستون و سقط شدن اسب وی

مبارک روزی از خوش روزگاران

نشسته بود شیرین پیش یاران

سخن می‌رفتشان در هر نوردی

چنانک آید ز هر گرمی و سردی

یکی عیش گذشته یاد می‌کرد

بدان تاریخ دل را شاد می‌کرد

یکی افسانه آینده می‌خواند

که شادی بیشتر خواهیم ازین راند