بخش ۶۸ - دیدن خسرو شیرین را و سخن گفتن با شیرین

چو خسرو دید ماه خرگهی را

چمن کرد از دل آن سرو سهی را

بهشتی دید در قصری نشسته

بهشتی وار در بر خلق بسته

ز عشق او که یاری بود چالاک

ز کرسی خواست افتادن سوی خاک

به عیاری ز جای خویش برجست

برابر دست خود بوسید و بنشست