بخش ۱۱۳ - جان دادن شیرین در دخمه خسرو

چو صبح از خواب نوشین سر برآورد

هلاک جان شیرین بر سر آورد

سیاهی از حبش کافور می‌برد

شد اندر نیمه ره کافوردان خرد

ز قلعه زنگیی در ماه می‌دید

چو مه در قلعه شد زنگی بخندید

بفرمودش به رسم شهریاری

کیانی مهدی از عود قماری