بخش ۳۱ - وداع کردن پدر مجنون را

چون دید پدر که دردمند است

در عالم عشق شهر بند است

برداشت ازو امید بهبود

کان رشته تب پر از گره بود

گفت ای جگر و جگرخور من

هم غل من و هم افسر من

نومیدی تو سماع کردم

خود را و ترا وداع کردم