بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع

بیا ساقی آن می‌که جان پرور است

چو آب روان تشنه را درخور است

دراین غم که از تشنگی سوختم

به من ده که می‌خوردن آموختم

خوشا ملک بردع که اقصای وی

نه اردیبهشت است بی گل نه دی

تموزش گل کوهساری دهد

زمستان نسیم بهاری دهد