بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا

مغنی بیا ز اول صبح بام

بزن زخمهٔ پخته بر رود خام

از آن زخمه کو رود آب آورد

ز سودای بیهوده خواب آورد

چنین گوید آن نغز گوینده پیر

که در فیلسوفان نبودش نظیر

که رومی کمر شاه چینی کلاه

نشست از برگاه روزی پگاه