بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب

برافروختم چهره چون آفتاب

سریر سخن برکشیدم بلند

پراکندم از دل بر آتش سپند

به پیرایش نامه خسروی

کهن سرو را باز دادم نوی

ز گنج سخن مهر برداشتم

درو در ناسفته نگذاشتم