بخش ۳۵ - داستان میوه فروش و روباه

میوه فروشی که یمن جاش بود

روبهکی خازن کالاش بود

چشم ادب بر سر ره داشتی

کلبه بقال نگه داشتی

کیسه‌بری چند شگرفی نمود

هیچ شگرفیش نمی‌کرد سود

دیده به هم زد چو شتابش گرفت

خفت و به خفتن رگ خوابش گرفت