غزل ۴۲

نشاید گفتن آن کس را دلی هست

که ننهد بر چنین صورت دل از دست

به منظوری که با او می‌توان گفت

نه خصمی کز کمندش می‌توان رست

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز

که هشیاران نیاویزند با مست

سرانگشتان مخضوبش نبینی

که دست صبر برپیچید و بشکست