غزل ۵۱

آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب‌ست

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ست

نه دهانیست که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب‌ست

آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب‌ست

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ست