غزل ۶۶

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست