غزل ۸۱

چه رویست آن که پیش کاروانست

مگر شمعی به دست ساروانست

سلیمانست گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روانست

جمال ماه پیکر بر بلندی

بدان ماند که ماه آسمانست

بهشتی صورتی در جوف محمل

چو برجی کآفتابش در میانست