غزل ۸۴
ز من مپرس که در دست او دلت چونست
ازو بپرس که انگشتهاش در خونست
و گر حدیث کنم تندرست را چه خبر
که اندرون جراحت رسیدگان چونست
به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند
فتاده در پی بیچارهای که مجنونست
خیال روی کسی در سرست هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرونست